X
تبلیغات
رایتل
شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1393
(م.ه ) مردی که در در هاله ای از ابهام بود یا هر هاله دیگر قسمت اول

(م.ه) موجود غریبی بود . یک جانشین بود یک درمان موقت . روزهای گهی بود که تازه با (الف) به هم زده بودم . درست در وسط اشک و خشم و عصبانیت و گه گیجه ( م.ه) پیدایش شد با یک دست کت و شلوار سرمه ای اگر اشتباه نکنم .عینکی بود  شبیه (ل با س ش خص یها )بود بیشتر تا دوست پسر جایگزین حیلی جدی و بی اعصاب به نظر می رسید یه پژوی قدیمی نقره ای داشت که دنده اش از بغل بود یکسال و خورده ای با هم بودیم ولی من آخر سر نفهمیدم دقیقا چه کاره بود . یکهفته نشده بود که دوست شده بودیم باباش سکته کرد و مرد و این موند و مامانش صغری . صغری تپل بود و دستپخت معرکه ای داشت وقتی که می رفتم خونشون صغری به یه بهانه ای می زد بیرون الان که فکرشو می کنم می بینم صغری اینکار را کاملاً مکانیکی می کرد دختر که می آمد او می رفت  . دختر که می رفت او می آمد . حالا فرقی نداشت ظاهرا دختر من باشم یا مثلآً خانوم فرخ لقا . روز اول که رفتم خونشون گفت بیا تو آشپزخونه ناهار بخوریم صغری لوبیا پلو درست کرده بود یه آشپزخونه بزرگ بود و نسبتا ً کثیف ولی مهم نبود من که قرار نبود تا ابد ور دل (م.ه ) بمونم از در آشپزخونه که می رفتی تو درست سمت راست ماشین لباسشویی بود روی ماشین لباسشویی پر قوطی های قرص بود انواع و اقسام قرصها که (م.ه) در همان مرحله اول یه مشت قبل ناهار انداخت بالا گفتم : مریضی؟ سرشو نشون داد و قرصا رو قورت داد و گفت سرم درد می کنه میگرن دارم. بر بر نگاش کردم و کفکیر و کردم زیر پلو . بعد ناهار دوباره یه مشت قرص دیگه خورد گفتم هنوز درد می کنه گف آره امونمو بریده بعد انگاری دنبال قرض خاصی بگرده هی اینور و اونور کرد و غرغر  کرد که کو این سگ مصب کو . سگ مصب احتمالاً یکی از قرصا بود که یا پشت ماشین لباسشویی افتاده بود یا تموم شده بود. خلاصه الان یادم نیست چی شد ولی فقط یادمه داغون قرص بود. نه که فک کنی از این ریغو ها بودا نه قد و قوارش میزون بود. من خیلی چیزای زندگیمو تو بد ترین روزا با ( م.ه) تجربه کردم .گاهی که به (م.ه) فکر می کنم خونم منجمد میشه به خاطر کارهایی که منو هم  ناخدا آگاه توش شریک می کرد. تو ماشین نشسته بودم تو خیابون مستوفی رفته بود جوجه کباب بگیره از مغازه یکی از دوستاش از پله های باریکی که خیابون ولیعصر رو می رسونه به مستوفی اومد بالا کیسه ظرف جوجه کباب تو دستش بود نشست تو ماشین کیسه رو داد به من قشنگ یادمه پنجشنبه بود چون من زودتر از اداره نعطیل شده بودم یه نم بارونی هم میومد یا اومده بود یادم نیس اینشو دقیق یهو بی هوا برگشت گفت و.د. ک.ا می خوری ؟ گفتم : هان ؟ گفت با جوجه می چسبه ها. گفتم خوب فرضا ً هم بخوام الان از کجا می خوای گیر بیاری؟ گف یه دقه بشین الان میام . و رفت . من که تا اونروز خلاف سنگینم یه استکان ع.ر.ق س.گ.ی بود که خونه ( ش) اینا خورده بودم در عجب این آبکی جدید بر و بر خیره شده بودم به افلاک. شاید ده دقیقه طول نکشید که اومد یه کیسه سیاه که توش دو تا قوطی زرد بود و گذاشت رو کیسه جوجه ها گفت بیا اینم از این اینقدر برام هیجان انگیز بود که غش غش زدم زیر خنده که : ناکس جاساز کرده بودی تو خیابون ؟ خیلی آرتیستی از تو پارک در اومد و مستوفی رو رفتیم بالا تا رسیدیم خونشون بعد بارون تند شد دویدیم تو خونه صغری کلاً نبود ظاهرا قبلاً هماهنگ کرده بود که نباشه جوجه و قوطی و.د.ک.ا  ی زرد رنگ که روش عکس اسکلت بود و به روسی روش یه چیزایی نوشته بود. ها ها ها  بعد از مراسم قرص خورون که دیگه من نمی پرسیدم برا چی می خوری چون جوابش یا میگرن بود یا معده درد نشستیم به غذا خوردن خودش لقمه می گرفت یاد فیلم فارسیا افتاده بودم هی می گفتم بابا من خودم می خورم می گفت نه من باید واست لقمه بگیرم رسمش اینه . جفتمون مست مست. گرفتیم خوابیدیم تجربیاتم با (م.ه) خیلی عجیب بود همه چیز باهاش طولانی تر بود روز طولانی تر بود شب طولانی تر بود اتوبان ها طولانی تر بودند  غذا خوردن طولانی تر بود مست کردن طولانی تر بود س.ک.س داشتن طولانی تر بود و سیگار بعدش خیلی طولانی تر .