X
تبلیغات
رایتل
جمعه 27 خرداد‌ماه سال 1390
حجم بزرگ گه دونی مغز من را خاطره های تو پر کرده است!

گوگل ریدر را بالا و پایین می کنم کسی چیزی را همخوان کرده میان آن همه لینک ایرانی و نوشته های هم خوان شده  فارسی توی گودر یکهو یکسری لینک خارجی! کلیک می کنم عکس است عکس پ.و.ر.ن.و

سفید سیاه اهل خاور دور بعضی ها خیلی خوشگل بعضی ها دریده و زشت .

جوراب های گیپور  بلند . بند جوراب. لباس زیر های قرمز و تور دار ! تور و گیپور و پاپیون .یک جایی ته مغزم دقیقا همان جا که انبار خاطره های گه و مزخرف زندگیم است همان جا که چیز هایی را که حالم را به هم می زنند را روی هم می ریزم همان جا که در گه دانی مخم را می گذارم تا بوی گندش دنیا را بر ندارد .یاد تو افتادم یاد تو و بیست سالگیم یاد تو و بیست و یک سالگیم بیست و دو سالگیم بیست و سه سالگیم بیست و چهار سالگیم بیست و پنج سالگیم بیست و شش سالگیم  بیست و هفت سالگیم یاد همه سالهای گهی که با تو گذشت. همه سالهای کثافت زندگیم.همه سالهایی که بوی چرک می دهند نگاه کردن به هر کدام از این عکسها مرا یاد خودم انداخت یاد خودم و تو و آن چیز کثافتی که تو اسمش را گذاشته بودی عشق من اسمش را می گذارم( مجنونی آغشته به ا .س.پ.ر.م ).من اسمش را می گذارم فرو رفتن توی لجن خواسته های تمام نشدنی تو .

 و اسم خودم را می گذارم ابله ابله ای که تا سالها مجنون وار نه معتاد وار تن به هر خفت و خواری می داد که تو توی زندگیش باشی و حالا بعد از این همه سال اینجا که نشسته ام به این عکسها که نگاه می کنم دلم می خواهد انگشتم را قلاب کنم توی حفره های لوزی لوزی جوراب زنی که توی عکس هست و تا آخرش را بشکافم !

حالا که فکر می کنم می فهمم چرا از لباس خواب متنفرم و چرا بلوز شلوار خواب را به پیراهن ترجیح می دهم چرا لباس زیر ساده برایم جذاب تر است و راحتیش را به قشنگیش ترجیح می دهم و هزار و هزار چیز دیگر که هی فرستادمشان توی گه دونی مغزم تا شاید فراموشش کنم و هی نمی شود.و هی صدای تو می پیچد توی سرم ( گوگو جان چقدر لباس زیر قرمز به پوست سفیدت می آید) و شبی که تو رفتی شبی که دیگر هیچ کجا نبودی شبی که باید باورم می شد که دیگر همه چیز تمام شده وقتی که از وحشت نگاه های پر از سوال مادر چپیدم توی حمام و زیر شیر آب های های گریه امانم را بریده بود و بعد که به خودم آمدم دیدم وسواس تمیزی گرفته ام آنقدر تنم را لیف کشیده بودم که پوستم قرمز قرمز شده بود درست همان رنگی که به پوست سفید تن من می آمد . و دقیقا همان جا بود که حالم از هر چه لباس زیر تور دار و براق و ........... بهم خورد .حالم از هر چه با تو خوابیدن بود بهم خورد . همه را بالا آوردم.

اصلا برای چه دارم این چیز ها را می نویسم؟ اصلا دیگر چه فرقی می کند ؟ اصلا  دیگر کدام درد بی درمان مرا دوا می کند ؟ اصلا کدام وحشت شبانه من را کدام کابوس را درمان می کند ؟ حالم از خودم که راحت به زندگیم گند زدم از تو که  توی همه آن سالها مرا استثمار روانی و جنسی کردی از این زندگی آشغالی که برای خودم ساختم به هم می خورد . 

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد چرا تو هنوز سالمی ؟ چرا هنوز که هنوز است داری خوشبخت زندگیت را می کنی ؟  لعنتی چرا نمی میری ؟چرا توی این بازی احمقانه گه فقط من هنوز منتظرم که تو هم بدبخت بشوی که تو هم دلت بسوزد که تو هم زندگیت به گه کشیده شود و هیچ خبری نمی شود تو همچنان توی عکسهایت رو به دوربین یک لبخند پت و پهن تحویل می دهی و انگار با لبخندت می خواهی فقط به من یک پیغام بدهی که (گوگو جان باور کن دنیا جای مادر ق ح ب ه هاست. )